Thursday, 26 September 2013

لوطيان شهر

شب سردي بود. پدر تا دير وقت سر ساختمان بود. خيلي دير به خانه برگشت . ديگر براي كارگري ساختمان پير بود ولي بايد براي خرج خانه و اجاره منزل كاري ميكرد. دخترك يك استكان چاي براي پدرش آورد و به او خسته نباشيد گفت واز پدرش خواست كارهاي سنگين را قبول نكند ، پدرش با پيشاني چروكيده و چشمان نيمه بسته خود لبخند گرمي زد و گفت ديگر كار سنگين نميكنم . مثل هميشه پدر شام خود را خورد و خيلي سريع به خواب رفت و دخترك هم ظرفها را شست و غذاي فرداي پدرش را در بقچه اي پيچيد و در يخچال گذاشت تا پدر صبح آن را با خود ببرد.
دخترك پتو را بروي خود كشيد و به سقف خيره شده بود. با خودش به اتقفاقات امروز فكر ميكرد. به شوهر زن همسايه كه امروز در صف نانوايي به دخترك گفته بود اگر كاري داشتي يا مشكلي در خانه پيش آمد به من يا حاج خانم بدون تعارف بگو. به بقال سر كوچه كه به او تذكر داد اجناس نسيه تان زياد شده ولي اين بار هم به خاطر مادر خدا بيامرزت وسايل را ببر  و در آخر به روحاني رسيد كه طلاق او از همسر معتادش را انجام داده بود. سري تكان داد و گفت خيلي وقت است شما را نديده ام ، مشكل خاصي نداريد؟ اگر مشكلي داشتيد در خدمت هستم !
با خودش فكر ميكرد كه خدا را شكرهنوز در محله شان مردانگي و لوطي گري برجاست. هنوز مرداني هستند كه دستشان را بگيرند و به آنها كمك كنند. خدا را شكر اگر مشكل جسمي براي پدر پيش بيايد حتما به ما كمك ميكنند. در همين افكار بود كه كمك كم به خواب رفت. صبح با صداي نمكي از خواب بيدار شد و با تعجب به پدرش كه در رخت خواب بود نگريست. چرا پدر امروز در خانه هست؟ مگر امروز دوشنبه نيست؟ به سرعت بالاي سر پدر رفت و اورا صدا زد .پدر ....! پدر ....!  بابا تورا به خدا جواب بده . بابا جان تو را به خدا جواب بده ! اندكي بعد صداي شيون دخترك محله را پر كرد !
سوم پدرش بود و مراسم در منزلشان تمام شد. دخترك با خودش فكر ميكرد كه از امروز بايد چگونه خرج خانه و دختر 6 سال اش را دربياورد. به عمو و دايي خودش كه به نان شب محتاج هستند يا تنها خاله اش كه 1000 كيلومتر دور تر زندگي ميكرد متكي شود. افكارش مشوش بود كه ناگهان از دور بقال محله شان را ديد كه به سمت آنها مي آيد. حتما براي طلب اش مي آيد. آقاي بقال رسيد و به او تسليت گفت .مو قع خدا حافظي به دخترك گفت خدا را شكر من درآمد كمي ندارم و دستم به دهنم ميرسد لطفا نگران بدهي ها هم نباشيد. انشالله حل ميشود. بعد صداي آرامي گفت خانه كوچكي به جز منزل مان در اينجا دارم . اگر قابل بدانيد آنجا متعلق به خودتان هست ، گاهي سر بزنيد از خجالت هم در مي آييم . دخترك مات و مبهوت ماند. حتما منظور بقال محله را بد برداشت كرده است. او كه آدم شريفي بود ! در همين افكار پريشان به سر ميبرد كه آقاي روحاني با ميكروفون و لوازم مداحي به دست نزد او آمد و گفت مراسم به خوبي تمام شد، خدايش بيامرزد . راستي هم شيره شما هم نگران نباشيد انشالله مشكلات حل ميشود. بعد با صداي آرامي گفت اگر صلاح بدانيد شما هم براي اينكه سايه مرد بالاي سرتان باشد و به گناه آلوده نشويد صيغه 6 ماهه اي باهم بخوانيم تا ببينيم انشالله بعد چه ميشود !
 روز سوم گذشت و حرفها و پيشنهادات لوطي هاي محله مثل پتك در سرش كوبيده ميشد. با خودش ميگفت فردا پيش همسايه ميروم و از او ميخواهم جايي برايم كار پيدا كنند تا از دست اين لاشخورها فرار كنم.

صبح در مسير نانوايي آقاي همسايه را ديد و از او براي كار كمك خواست. آقاي همسايه اطراف را نگاه كرد و گفت خوب گوش كن ببين چه ميگويم . درست نيست من و شما را باهم در محله در حال گفتگو ببينند چون به هر حال شما مطلقه  هستيد و سايه هيچ مردي هم بالاي سرتان نيست. كار كه سراغ ندارم ولي خودم هوايتان را دارم. نگران نباش. آقاي همسايه با صداي آرام تري گفت فقط در پشت بام را بعضي شب ها كه خبر ميدهم باز بگزار تا بتوانم به شما سر بزنم  و خيلي سريع به سمت خانه شان رفت. دخترك با دهان باز رفتن آقاي همسايه را نظاره ميكرد. نا خود آگاه به آسمان نگاه كرد و گفت عجب مردان و لوطياني آفريدي ؛ تو كه ميدانستي چرا پدرم را گرفتي؟ تو كه ميدانستي چرا در دلم اميدهاي واحي ايجاد كردي؟ توكه ميدانستي .... ! چرا؟

Friday, 20 September 2013

سر آغاز

اين اولين باراست كه ميخواهم در وبلاگي كه ايجاد كرده ام بنويسم ! حالا هدفم از ايجادش چه چيزي هست را نمي دانم ! فقط يك چيز .واضح است كه (البته براي خودم نه شما ) هيچ هدف و نيت قبلي در ايجاد اين وبلاگ نبوده و در آينده هم نخواهد بود
به هر حال چيزهايي  كه خواهم نوشت هم معلوم نيست و مسلما باز هم هيچ قصد و نيت قبلي در آن هم وجود نداشته و نخواهد داشت
اين كه چه چيزي از من طلب ميكنيد ( البته اگر طلب هم نكنيد فرقي نمي كنه ) تاثير زيادي در آينده نوشتاري من خواهد داشت . پس نوشتن و ننوشتن من رابطه نزديك و مستقيمي ( گاها غير مستقيم ) با درخواست هاي مكرر شما دوستان خواهد داشت 
مي دانم شما بي صبرانه ( يا عاجزانه ) منتظر ارسال هاي بعدي و زمان ارسال آن خواهيد بود ولي آنچه واضح و مبرهن است نامعلوم بودن آينده نوشتاري بنده است